عشق کودکی

یادته تو اون روزی کودکی
نامه میدادیم به هم یواشکی
یادته خونه میساختیم روی آب
بیه کاغذ و یه سقفِ پولکی
یادته دومادِ عاشق میشدم
یادته عروسِ خوشگل میشدی
توی کوچه وقتی نیمه شب میشد
واسه هم کتک میخوردیم بیخودی
واسه ترکه خوردنا به جی هم
یادته دستی ما میشد عمود
آره بچه بودیم و مستِ خیال
ولی عشقِ پاکمون راستکی بود...
چند تا چند تا که بهار اومد و رفت
دل بی ریا مونو خزون گرفت
جی دستِ هم، شبیهِ کودکی
دستامون زندگی رو چَسپیده سِفت !!
حالا ما بزرگ شدیم و بی خیال
با یه زندگی پر از دروغ و غم
ولی، بی کلک ببین تو کوچمون ...
دو تا بچه زُل زدن تو چشمِ هم !!

(از کتاب بی نقاب)


ناجی

بدون دست پرمهرت منم آواره ای ايتنها
که مي ميره توآتيش جهنم سوز اين دنيا
تو جاي شب نگاهم رو باخورشيد آشنا کردي
منو باخشت دل ساختي منوازمن جدا کردي
اگه پيدام نميکردي هنوزم بي نشون بودم
هنوزم خسته و زخمي گلاويز جنون بودم
اگه پيدام نميکردي هميشه وقت مردن بود
حصار و پيله ي وحشت هنوزم خونه ي من بود
توتنهاعابري بودي که از دستم نرنجيدي
چه بي پروا به اين زخمي دوتا دستاتو بخشيدي
غرور قد کشيدن روبه اين بي دست و پا دادي
تويي آرامش مطلق .. تويي معناي آزادي
تو شوق هجرتم بودي ازاين مرداب وحشت زا
تو مثل باقي مردم نخنديدي به اين تنها
بدون بخشش دستات سراپا قفل و زنجيرم
توبي من چِله ميشيني .. من اما بي تو ميميرم

(از کتاب بی نقاب)